یسنا"بو کوردوستان"
غم مخور یسنا
کاکل انتظارم را، بر نمی آشوبد فراق
پرده را به یک سو بزن و بنگر چگونه
یادگارهایم بر دیوارهای کاهگلی غروب ناپدید می شود
ترا که ترک می گفتم
بر دیوار کاهگلی محلهمان نوشتم
کوچهی خواب و ترانه است کوچهی ما
نمی دانم قلب اناری ترا اینک
نغمهی کدامین آواز خوان سرخوش
بر می افشاند
قلب من همچون انار آخر پاییز
ترک برمیدارد به گریههای کودکی لجباز
تو یسنا،
مواظب روشنایی آفتاب و
دل تنگی های کوچه باش
من می نشینم در سایه سار این درخت پرتقال
تا بگویم رهگذران خستهی دیار خواب را،
زندهگی، بوئیدن شمیم پرتقال تنهائیست.
در شبی بی مهتاب
بر در اگر زدند
زنهار، یسنا زنهار، مگشای در را
آنهایی که پرپر می کنند پروانه خواب هایت را
با خود ندارند نامهی مرا
و نمی دانند
نامههای من به نشانی سر پنجههای تو نوشتهاند
یسنا، یسنا
مگر با نام تو باطل گردد طلسم این غربت
اگر نه در باغچههای غربت گل بابونهای نمی رویدو
گل آفتاب گردانی هم.
باغچهی غربت رامشگه حسرت قمری و هق هق چشمهساران است
جادهی غربت در هیچ آبادی برف گرفتهای بی نصیب
لنگر نمی اندازد
مسافر غریب سجده نمی برد قامت هیچ ریحانهای را
تو بهتر میدانی
این قلب باران پرست پیش از آنکه خیال ستارهایش با خود برد
چندان نبود ویرانه و آرام
اگر نه گلکم
طاقت می آورد هجوم این سراب خشکیده را
مبادا یسنا
مبادا گنجشک قلبت را به دست غربت شیدای جادهها دهی
قلب غریبان نیست آشنا به عطر گل محمدی و نکهت پس از باران
الا به وطن
وطن، یسنا، وطن ویرانه کرده دل غریبان را
در چایخانه مه گرفتهای به من گفت شاعری غمگین
- با کس مگوی از نام و نشانی ات -
در برهوت نماز باران و سیاه سال پرستش گل
آنهایی که به دیدار تو، می آیند
غریبه اند به موسیقی و بیگانه با میخک ها
نمی دانند از راز سرکوفتن عقاب سرکش به صخرهها و
نمی دانند از راز بازناگشتن چابک سواران از کوههای سخت گذر
ترا که ترک گفتم یسنا
می خواستم پهلوان قلب کوچک تو باشم
با آرامش خیال پرده را به یک سو بزنی و
به تماشا بنشینی
مسافران شیدای تنهایی چنار و افسون مهتاب شب را
آه یسنا... یسنا
ترس و تاریکی
درهم تنیده است کوچههای شهر را
مبادا سراغ گیری از ستارهها و
به جستجو آیی آواز بال کبوتران را
مبادا بگویی با رهگذران سر مست سپیده و باران
هر قهرمانی عاشق ستارهای رخشانی ست
تنگ غروب پس از آفتاب
همراه نسیم سر مست گل محمدی های غربت
می کاویم بال کبوتران خسته را
مگر واژهای، نامهای
شاید نشانی یا بیم از خندههای تو
آه یسنا،
شادی های ما بس می نمود قمری ها و لبخند های غروب
حیاط خانهمان را.
گرچه خیال این ستارهها
ویرانه کردهست خانهی دل مارا
به یاد داشته باش یسنا
به یاد داشته باش یسنا... چون شب فرا رسید
بینداز پرده را و
تن به روءیای کسانی ده
اشارت ستاره اش باخود برد
میدانم
تو نیز همچو من و این برف نازک و این درخت غمگین کاج
چشم به راه فاجعه ماندهای
پیرمان می کند فاجعه و به چنگال مرگ می سپارد مارا
غبار فاجعه بر نشسته گلکم بر دیدههای ما و
ما ندانستیم
جیک و جیک پرندهها و بغبغوی کبوتران و بوی باران
مهربانتر از صفیر گلولههاست و
دلنشین تر از گفتار سیاست مداری وراج
در بی مهتاب شبی بر در زدند اگر
زنهار، یسنا مگشای در را
آنهایی که پر پر می کنند پروانه خواب هایت را
با خود ندارند نامهی مرا و
نمی دانند تو در خیال خیل شیفتگان رنگی ناپیدا به خواب رفتهای
+ نوشته شده در نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 15:4 توسط ناصح.م فرشید پیری
|